و اما حکایت این سرود کوتاه، از قرار بلندتر از آنی است که ما نوشتیم و شما خواندید. همانطور که نوشتیم هالهای از حدس و گمانهایی که در اینجا و آنجا بوده و آمده نیز، چهرۀ تابناک و روشن این سرود را در پردۀ شک و ابهام پوشانده که از آنها درمیگذریم.
روایت دیگری اما در این باره وجود دارد که آن نیز به قلم «عباس سماکار» در کتاب «من یک شورشی هستم» به چاپ رسیده است.
عرض کنم در مطلب «تاریخچۀ سرود ملی در ایران»، [+] چشمم افتاد به تکه فیلمی که سفر «رضا شاه» به ترکیه و دیدار او با «کمال آتاتورک» را نشان میداد. یادم افتاد به حکایتی از این دیدار که چند سال پیش خوانده بودم.
از غلامحسین ساعدی، نوشتاری بلند در معرفی صمد بهرنگی وجود دارد که اولبار در اولین سال انتشار کتاب جمعه به سردبیری احمد شاملو با عنوان «رو در رو یا دوش به دوش» منتشر شد. [شماره ۶ پانزدهم شهریور ماه ۱۳۵۸ صفحۀ ۱۰ تا ۲۶]. بخش کوتاهی از این نوشته را با صدای خود او بشنوید که از همدل و همزبان خود میگوید:
«اسفندیار منفرد زاده» در اوج شهرت و ابتکار، در زمانی که همه در پیاش میدوند تا شاید آهنگی بر فیلم و ترانه و صدایشان نثار کند، همراه با «فرهاد شیبانی» شعر و آهنگ ترانهای به نام «شبهای تهران» را میسازند.
میشود آیا از «علیاکبرخان دهخدا» گفت، ولی یاد «دخو» نیفتاد؟ همو که با «چرند و پرند» خود، زبان زندۀ مردم را وارد ادبیات کرد. صاحب قلمی که اگرچه آن چند ده شعری که سرود، به سبک کلاسیک بود؛ ولی هنوز هم علمدار نگاشتن نثری است که بعدها سبک و سیاق نوشتن همۀ نویسندگان پیشرو و معاصر ایران شد.
«قاشقزنی، فالگوش ایستادن، آجیل مشکلگشا و بسیاری از این مسائل ریشه در معتقدات باستانی و پیش از اسلام ایران داره. . . اما بهطور مسلم اینکه از روی آتش بپرند ارتباطی به مراسم باستانی ما نداره. برای اینکه آتش را ما مقدس و بسیار پاکیزه میدانستیم. تا این حد که هماکنون موبد وقتی میخواد در برابر آتش و نیایش بهجا بیاره، چیزی دم دهن خودش میبنده که به او میگویند: «پنام». برای اینکه آلودگی نفس او به آتش نرسه.
راستی که این قافلۀ عمر چه زود میگذرد!
انگار همین دیروز بود. همین دیروز، که از سر رخت و لباس کفزده برخاست و چنگ زد به چادر چیتش و با تو قدم به درگاه خانه و توی کوچه گذاشت. آمده بود تا حق «قدیر» پسر قدر قدرت محل را که پدرش پاسبان بود کف دستش بگذارد. چه حقی داشت که پسر او را بد گفته باشد؟ عالم بچگی بود و دنیای کوچه. . . کوچهای که ما در آن قد میکشیدیم.