
خزان
شعر و آهنگ: سعید مهناویان
خواننده: داود مقامی
س
ناز و کرشمه بس کُن ای مه آسمانی
میگذری خرامان از غم دل چه دانی
من به خیال وصلت ناله کُنم شبانگاه
تا تو امید جانم کی ز غمم رهانی
تو بیا صنما، به من خسته وفا کُن
دل خونشده را ز وفا غرق صفا کُن
ز چه بیخبری گل من ز رسم یاری
بنشین به برم، پس از این ترک جفا کُن
آه. . . روزی ای زیبا آه شرر بار من
گیرد دامانت سوزد جانت چون پیمانت بشکستی
ترسم چون گلها با همه افسونگری
چون پاییز آید، عمرت پاید ز چه عهد خود بگسستی
ناگهان دیدم آن تیر جفای خزان
داد من گیرد از دست تو گل بیامان
ای صبا یک شب از محفل یارم گذر
تار مویی از او بهر من آور نشان
[ای که دل بردهای از من به شیرینسخنی
دل من از سخن تلخ چرا میشکنی؟
گفته بودی که نگویم سخن از تو به دگر
چه بگویم من اگر از تو نگویم سخنی]
. . .
* * *ترانهشناسی داود مقامی در سایت راوی حکایت باقی
* * *