
حکایت
شعر: ایرج جنتیعطایی
آهنگ: سورن
خواننده: گوگوش
انتشار: پاییز ۱۳۴۸
در آن غروب جدایی، سرد و سنگین
رفتی که بر من بگریَد ابر غمگین
رفتی که حسرت شکوفد در نگاهم
رفتی که سوزد کاشانهی من از سوز آهم
رفتی و رفتی، ولی این قلب خسته
باور ندارد عهد من و تو دیگر شکسته!
شد از تو غمگین، چو پاییزی سرگذشتم
چشم ستاره بگریَد بر سرنوشتم
افسانهی دل خواندم برایت، باور نکردی!
از عشق پاکم گفتم حکایت، باور نکردی!
دیگر امیدی ندارم تا بیایی
باید بسازم دور از تو عمری با این جدایی!
اکنون اگرچه گریزی از نگاهم
ای بیمحبت، در خواب و رویا جز تو نخواهم!
* * *