
اگه من یه بال قدِ بالِ یه پروانه میداشتم

اگه من یه بال قدِ بالِ یه پروانه میداشتم

شاید اگر نه همه، ولی اکثر ما پدیدۀ «نخستین عشق» را در گذشتۀ نوجوانی و جوانیمان به نوعی تجربه کرده باشیم. عشقی که رد خاطرۀ پاک و معصومش هنوز هم در گذر یاد و خاطرات ما باقی مانده. تجربۀ نخستین عشق «بهروز وثوقی» را بهنقل از کتاب زندگینامۀ او بشنوید!

۲۰ اسفند ۱۳۱۶ ـ ۲۲ مرداد ۱۳۸۵
«نوذر پرنگ» شاید برای بسیاری نام چندان آشنایی نباشد، ولی کمتر کسی است که ترانههایی که شعرش را او سروده نشنیده و یا بهخاطر نداشته باشد. «اسب سُمطلا»، «غروبا که میشه روشن چراغا» و مشهورتر از همهٔ اینها، آن چند خط ترانهٔ «تولد، تولدت مبارک».

عمران صلاحی را در کنار پرویز شاپور و بیژن اسدیپور یکی از «سه تفنگدار طنز» در دورهی معاصر نامیدهاند. کاریکاتور، شعر و قطعههای طنز، پژوهش در احوال و تاریخ طنزسرایان ایران، گردانندگی صفحات طنز در چند نشریهٔ خوب فرهنگی، بخش مربوط به «طنزپردازی» در کارنامهٔ فعالیتهای ادبی اوست. او اما چند دفتر از سرودههای غیر طنز در قالب نیمایی و نو هم در پیشینهٔ کارهای منتشر شدهٔ خود دارد. و همچنین سرودن چند ترانه نیز.

اما این هم راست است که ترانههای ماندگاری هم هست که داستان چگونگی ساخته شدن آن را که میخوانیم گرچه باور کردنی نیست، ولی حقیقت دارد. ترانهٔ همیشه ماندگار «بُردی از یادم» با صدای «دلکش» یکی از آن معدود ترانههاست. حکایت آن روز سهشنبه از زمستان آنسال و قضایای کلهپاچه و خواب بعدازظهر و چای بعد از آن را به روایت «پرویز خطیبی» [ترانهسرا] بخوانید.

هوشنگ ابتهاج (ه. الف. سایه)
ششم اسفند ماه ۱۳۰۶ ـ ۱۹ مرداد ۱۴۰۱

خط و امضای «کرامت دانشیان» پای برگ وصیتنامهٔ خود در ساعت پیش از تیرباران در سپیدهدم بیستونهم بهمنماه سال ۱۳۵۲ و نام و تایید افراد ناظر بر اجرای حکم اعدام در میدان چیتگر.

خدایا، خدایا! کویرم، کویرم
بگو ابر بباره، میخوام جون بگیرم

یک کیف دستی زنانه ساعت ۵ بعدازظهر دیروز در تاکسی که از خیابان اکباتان به مقصد خیابان پاستور حرکت میکرده جا مانده است. محتویات آن یکمُشت اوراق و نوشتهجاتیاست که به مفت هم نمیارزد، ولی در این دنیای پر آشوب و جنجال، ممکن است در روز مبادا دردی از صاحب آن دوا کند. از جوینده محض رضای خدا تقاضا میشود بهوسیله تلفن ۴۶ ـ ۴۴ صاحب کیف را مطلع کنند.
[آگهی در روزنامه اطلاعات، شنبه، دوم بهمنماه ۱۳۳۳]

«این برف، این برف لعنتی»
نوشتهی: جمال میرصادقی
با صدای: راوی حکایت باقی
اجرا: پنجشنبه ۹ بهمن ۱۳۸۲
جمال (حسین) میرصادقی در سال ۱۳۱۲ خورشیدی در تهران بهدنیا آمد و فارغالتحصیل دانشکدۀ ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران، در رشتۀ ادبیات فارسی است.
جمال میرصادقی، مشاغل گوناگونی داشته است: معلم، کتابدار در دانشسرای تربیت معلم، کارشناس آزمونسازی در سازمان اداری و استخدامی کشور و مسئول اسناد قدیمی در سازمان اسناد ملی ایران.
در دورۀ دراز کار نویسندگی، او داستانهای کوتاه و بلند بسیار و چند رمان نوشته که برخی از آنها به زبانهای آلمانی، انگلیسی، ارمنی، روسی، رومانیایی، عبری، عربی، مجاری و هندو ترجمه شدهاند.
از آثار منتشر شده او میتوان مجموعه داستانهای: «مسافرهای شب»، «گلهای تماشا و گل زرد»، «درازنای شب»، «این شکستهها»، و «نه آدمی ـ نه صدایی» را نام برد.
داستان کوتاه «این برف، این برف لعنتی» برگرفته از مجموعۀ «چشمهای من، خسته» از این نویسنده است.
* * *