نهم آبانماه سالروز درگذشت «اولین باغچهبان» است. همکار و همراه زندگی «ثمین باغچهبان». او را همچنین از آوازهایش در مجموعهٔ «رنگینکمون» به یاد میآوریم. «کرنگ بلا»، «گربهای که مادره»، «گنجشک و برف و بارون» آلبوم خاطرهانگیز «رنگینکمون» را در اینجا بشنوید.
تقدیم به دوست بسیار عزیزم که از زمان کودکی با الفتی صادقانه همراه و همگامش بودهام و نامم در کنار نام ارجمند (نواب صفا) این همیشه مهربانم بوده است. این هدیه را در شب بیستودوم تیر ماه ۱۳۷۷ معروض خدمتش داشتم. ارادتمند همیشگی ـ معینی کرمانشاهی ۱۳۷۷/۴/۲۲ تهران
علیرضا طبایی در کیفیت ترانههایی که سروده است چیزی کم از شاخصترین ترانهسراهای عصر خود نداشت؛ گرچه چندان شناخته نشد و به شهرتی آنچنان نرسید. تصاویری که در ترانههایش ترسیم میکرد و منطقی که در روایت موضوع ترانه به کار میبست همه نشان از توانایی و دانش او در فن شاعری و سرودن داشت. سالها مسئول صفحات شعر نشریات مختلف بود و حساب «شاعر بودن» خود را با کار ترانهسرایی جدا میکرد. نامش بهعنوان ترانهسرا «شهرام» بود. در جعبه موسیقی زیر چند ترانه از مجموعه ترانههایی که از او به یادگار ماند را بشنوید.
وحید ادیبی، از جمله ترانهسرایانی است که نه تنها عکس و مصاحبهای از او وجود ندارد که حتی نامش برای دوستداران موسیقی و ترانه چندان آشنا نیست. او شاعر چندین ترانه برای خوانندگانی چون محمد نوری، منوچهر سخایی و عباس مهرپویا است.
«کارو» را در نوجوانی شناختم. سالهای اول دبیرستان. روزهایی در هفته در پایان ساعات درس، چند نفر از کلاسبالاییها در یکی از کلاسها جمع میشدند و شعر دکلمه میکردند. یکی هم بود که کم و کاست کارشان را میگفت. بلدترینشان از بَر میخواند و بلندترین شعری که آنجا شنیدم «هذیان یک مسلول» بود. حکایت جوانی مبتلا به سل در آخرین ساعات عمر که به دیدار مادرش میرود و با او از حسرت و آرزومندیهایش میگوید. گفتند نام شاعرش «کارو» است. فردایش رفتم که کتاب شعرش را بخرم. کتابفروش گفت: «کتابش سیاسی و ممنوعه است. سخت گیر میاد.» گیر آوردم. از دستفروشیهایی که کنار خیابان بساط میکنند. کتابی که روی جلد سرخابی رنگ نازکش به خط نستعلیق نوشته شده بود «شکست سکوت»
در آن سن و سال «به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر، با شادی /که تا بیرون کشم از قعر ظلمت، نعش آزادی» را شعر سیاسی میدانستم. ممنوعه بودنش هم لابد برای شعری بود که «کفرنامه» نام داشت.
کمی بعدتر دانستم که برادر ویگن خواننده است و شعر ترانهای که در پایان برنامهٔ داستانهای شب رادیو میشنویم از اوست.
در جوانسالیام اتفاق افتاد که یکی دو بار «کارو» را از نزدیک ببینم که آن داستانش جداست و بماند برای وقتی دیگر. امروز (۲۷ تیر ماه) در سالگرد درگذشت او یادم آمد از شعر «بر سنگ مزار» سرودهی او که در آن کتاب جلد سرخابی خوانده بودم و این اواخر در اینترنت دیدم خودش آن را دکلمه میکند. با حرکات دست و چرخش سر و شانه و در هم کشیدن خطوط صورت. و یادم آمد از آن جمع که در پایان ساعات مدرسه، شعرها را کموبیش با همین حالت دکلمه میکردند. یاد آن روزها بخیر و یاد «کارو» شاد و به یاد باد.
بر سنگِ مزار . . .
الا ای رهگذر! منگر چنین بیگانه بر گورم
چه میخواهی؟ چه میجویی، در این کاشانهی عورم؟
چسان گویم؟ چسان گریم حدیث قلب رنجورم؟
از این خوابیدن در زیر سنگ و خاک و خون خوردن
نمیدانی! چه میدانی، که آخر چیست منظورم تن من لاشهی فقر است و من زندانی زورم! کجا میخواستم مُردن!؟ حقیقت کرد مجبورم
چه شبها تا سحر عریان، به سوز فقر لرزیدم
چه ساعتها که سرگردان، به ساز مرگ رقصیدم
از این دوران آفتزا، چه آفتها که من دیدم
سکوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم فتادم در شب ظلمت، به قعر خاک، پوسیدم ز بسکه با لب محنت، زمین فقر بوسیدم
کنون کز خاک غم پُر گشته این صد پاره دامانم
چه میپرسی که چون مُردم؟ چسان پاشیده شد جانم؟
چرا بیهوده این افسانههای کهنه برخوانم؟
ببین پایان کارم را و بستان دادم از دهری
که خون دیده، آبم کرد و خاک مُردهها، نانم همان دهری که بایستی به سندان کوفت دندانم به جرم اینکه انسان بودم و میگفتم : انسانم
ستم، خونم بنوشید و بکوبیدم به بدمستی
وجودم حرف بیجائی شد اندر مکتب هستی
شکست و خرد شد، افسانه شد، روزم به صد پستی
کنون . . . ای رهگذر! در قلب این سرمای سرگردان
برای خدمتم ناچیز کن، آزاده گر هستی به جای گریه، بر قبرم بکن با خون دل دستی: که تنها قسمتش زنجیر بود، از عالم هستی
نه غمخواری، نه دلداری، نه کس بودم در این دنیا
در عمق سینهی زحمت، نفس بودم در این دنیا
همه بازیچهی پول و هوس بودم در این دنیا
پر و پا بسته مرغی در قفس بودم در این دنیا
به شبهای سکوت کاروان تیره بختیها
سرا پا نغمهی عصیان ، جرس بودم در این دنیا به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر، با شادی که تا بیرون کشم از قعر ظلمت، نعش آزادی
فریدون شهبازیان موسیقیدان، آهنگساز و رهبر ارکستر در همه دورههای زندگی اکثر ما حضوری روشن و موثر داشته است. از نوجوانی با آهنگهایی که در کانون پرورش کودکان و نوجوانان بر کلام شاعران معاصر ساخت؛ تا جوانی و میانسالی با موسیقی ترانههایی که امروز برایمان خاطرهانگیز است و فیلمهایی که با موسیقی متن او همراه بود. یادش شاد و گرامیباد.
امروز (۸ خرداد ماه) سالروز تولد بهجت صدر نقاش صاحب سبک معاصر است. در کتابهایی که در معرفی و زندگی فروغ فرخزاد نوشتهاند نام بهجت صدر به تکرار دیده میشود. نخست به عنوان معلم نقاشی فروغ در هنرستان کمالالملک (۱۳۲۸) و بعدها دوست صمیمی و نزدیکش. فروغ در سفرش به ایتالیا (۱۳۳۵) تا پیدا کردن خانهای برای اقامت، مهمان و هممنزل او بود. سالها بعد (۱۳۶۵) بهجت صدر در یادداشتی نوشت: «چیزی که در زندگی به آن افتخار میکنم دوستیام با فروغ بود و ارزش زیادی که برایش قائل بودم.» عکس بالا در آتلیه نقاشی بهجت صدر در تهران برداشته شده. عکاس آن فریدون رهنما (مؤلف و سینماگر) است و دستخط بهجت صدر که نوشته: «من و فروغ در سال ۱۳۴۰، زیر تابلوی من، عکس از فریدون رهنما»