علیرضا طبایی در کیفیت ترانههایی که سروده است چیزی کم از شاخصترین ترانهسراهای عصر خود نداشت؛ گرچه چندان شناخته نشد و به شهرتی آنچنان نرسید. تصاویری که در ترانههایش ترسیم میکرد و منطقی که در روایت موضوع ترانه به کار میبست همه نشان از توانایی و دانش او در فن شاعری و سرودن داشت. سالها مسئول صفحات شعر نشریات مختلف بود و حساب «شاعر بودن» خود را با کار ترانهسرایی جدا میکرد. نامش بهعنوان ترانهسرا «شهرام» بود. در جعبه موسیقی زیر چند ترانه از مجموعه ترانههایی که از او به یادگار ماند را بشنوید.
وحید ادیبی، از جمله ترانهسرایانی است که نه تنها عکس و مصاحبهای از او وجود ندارد که حتی نامش برای دوستداران موسیقی و ترانه چندان آشنا نیست. او شاعر چندین ترانه برای خوانندگانی چون محمد نوری، منوچهر سخایی و عباس مهرپویا است.
اکبر محسنی به چهره و نام برای بسیاری ناآشنا است. آهنگ الههٔ ناز ساختهٔ او را اما کمتر کسی است که نشنیده، یا نشناسد. این ترانه نخستین بار در سال ۳۳۳ با صدای غلامحسین بنان از رادیو ایران پخش شد و همانموقع مورد استقبال عام و خاص قرار گرفت.
شعر ترانه از سرودههای کریم فکور بود و تنظیم آهنگ آن را روحالله خالقی به عهده گرفت. در اجرای این تصنیف همراهی گروه کُر با صدای گرم بنان کاری تازه و از نوآوریهای آن سالها بود.
و اما این ترانه نیز پیشینه و حکایتی دارد که آن را از زبان اکبر محسنی سازندهٔ آهنگ این اثر بشنوید.
محمود استادمحمد را اکثر ما با ایفای نقش «خر» در نمایشنامۀ «شهر قصه» میشناسیم. حال اینکه او خود نیز نویسنده و از کارگردانهای مطرح تئاتر است اولین کار نمایشی او «آسیدکاظم» نام داشت که اولین نمایش آن در دیماه سال ۱۳۵۰ بود.
فضای نمایش آسید کاظم، قهوهخانهای در جنوب شهر تهران آن روزها بود، و زبان گفتار بازیگران، برگرفته از زبان مردم کوچه و بازار و محور نمایش را بازی «تُرنا» که یکی از بازیهای سنتی قهوهخانههای تهران در ماه رمضان بود و هست، شکل میداد.
فروغ فرخزاد را اکثر ما به عنوان شاعر میشناسیم و بعد «فروغ فیلمساز» که مستند «خانه سیاه است» را ساخته است. در کنار این دو ویژگی ـ یعنی شاعرِ فیلمساز، و کارگردان فیلمی که بیشتر شعر بود ـ ما «فروغ نقاش» را هم داریم. گرچه این جنبه از شخصیت هنری او آنچنان و چندان قوی و شناخته شده نبوده و نیست.
از او که نقاشی را در کلاسهای «علیاصغر پُتگر» آموخته بود، چند تابلوی رنگ و روغن باقی مانده است و چندین طرح که سردستی با مداد گوشهای از کاغذ زیر دستش نقش زده است.
امروز (۳۱ تیر ماه) این طرح از فروغ فرخزاد ۷۰ ساله میشود. او در آن دو خط شعر نه چندان پخته و خام، از «دلِ سادهی دخترانِ جوان» میگوید که میتوان با «عطر و گلی» از آنها دلجویی کرد. فروغ در آن زمان ۲۱ ساله بود. سه ماه بعد، او رسما از همسرش پرویز شاپور جدا شد.
بدون شک بخشی از ترانههای ماندگار در حافظهٔ جمعی ما ایرانیان از ساختههای تورج نگهبان (ترانهسرا) و همایون خرم (آهنگساز) است. ترانه «آنچه گذشت» اولین شعر تورج نگبهان و نخستین آهنگ همایون خرم برای مرضیه بود. اجرای اول این ترانه را بشنوید و داستان چگونگی خلق این اثر را به روایت همایون خرم برگرفته از کتاب خاطرات او بخوانید.
«. . . اولین آهنگی که به خانم مرضیه دادم، آهنگی بود به نام «آنچه گذشت» که مردم و روزنامهها خیلی از آن استقبال کردند. آشنایی من خانم مرضیه از طریق برادر ایشان بود که قبلا با هم در مدرسه علمیه همشاگردی بودیم. [. . .] شعر این ترانه را آقای تورج نگهبان در منزل ما ساختند. اگرچه قرار نبود که خانم مرضیه این آهنگ را اجرا کنند، ولی بر اثر ماجرایی، این آهنگ با دقت و وسواس بسیار، ساخته و توسط ایشان اجرا شد. شعر این آهنگ در بهمن ۱۳۳۵ در شماره نهم «مجلهٔ موزیک ایران» چاپ شد. خاطر نشان میکنم که نوازندهٔ آکاردئون آقای «تهرانی»، نوازندهٔ ترومپت آقای «یوسف رشیدی» و نوازندهٔ جاز [درامز] احتمالا آقای «نیکول الوندی» بودهاند.» [برگرفته از کتاب: غوغای ستارگان، خاطرات هنری مهندس همایون خرم، انتشارات جاویدان، تهران، چاپ اول ۱۳۸۹، صفحات ۱۱۳ تا ۱۱۵]
● پانویس مجله موزیک ایران:
چون عدهٔ زیادی از خوانندگان مجله برای چاپ آهنگهای آقای مهندس خرم که توسط مرضیه خوانده میشود اظهار تمایل کردهاند؛ اینک بنا به درخواست آنان آهنگ «آنچه گذشت» در این شماره چاپ گردیده و بعد از این نیز معروفترین آهنگهای ایشان چاپ خواهد شد.
● شرح عکس بالا:
عکس تورج نگهبان و پشتنویس آن به خط او و همایون خرم، به یادبود روز ساختن ترانه «آنچه گذشت».
خط بالا: (دستخط تورج نگهبان، ترانهسرا)
تقدیم به همایون عزیز گردید ـ تورج ـ ۱۳۳۵/۹/۱
خط پایین: (دستخط همایون خرم، آهنگساز)
یادبود روز پنجشنبه و ترانه«آنچه گذشت!» شاید اثر جاویدانی باشد. امضاء ـ ۱۳۳۵/۹/۱
«کارو» را در نوجوانی شناختم. سالهای اول دبیرستان. روزهایی در هفته در پایان ساعات درس، چند نفر از کلاسبالاییها در یکی از کلاسها جمع میشدند و شعر دکلمه میکردند. یکی هم بود که کم و کاست کارشان را میگفت. بلدترینشان از بَر میخواند و بلندترین شعری که آنجا شنیدم «هذیان یک مسلول» بود. حکایت جوانی مبتلا به سل در آخرین ساعات عمر که به دیدار مادرش میرود و با او از حسرت و آرزومندیهایش میگوید. گفتند نام شاعرش «کارو» است. فردایش رفتم که کتاب شعرش را بخرم. کتابفروش گفت: «کتابش سیاسی و ممنوعه است. سخت گیر میاد.» گیر آوردم. از دستفروشیهایی که کنار خیابان بساط میکنند. کتابی که روی جلد سرخابی رنگ نازکش به خط نستعلیق نوشته شده بود «شکست سکوت»
در آن سن و سال «به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر، با شادی /که تا بیرون کشم از قعر ظلمت، نعش آزادی» را شعر سیاسی میدانستم. ممنوعه بودنش هم لابد برای شعری بود که «کفرنامه» نام داشت.
کمی بعدتر دانستم که برادر ویگن خواننده است و شعر ترانهای که در پایان برنامهٔ داستانهای شب رادیو میشنویم از اوست.
در جوانسالیام اتفاق افتاد که یکی دو بار «کارو» را از نزدیک ببینم که آن داستانش جداست و بماند برای وقتی دیگر. امروز (۲۷ تیر ماه) در سالگرد درگذشت او یادم آمد از شعر «بر سنگ مزار» سرودهی او که در آن کتاب جلد سرخابی خوانده بودم و این اواخر در اینترنت دیدم خودش آن را دکلمه میکند. با حرکات دست و چرخش سر و شانه و در هم کشیدن خطوط صورت. و یادم آمد از آن جمع که در پایان ساعات مدرسه، شعرها را کموبیش با همین حالت دکلمه میکردند. یاد آن روزها بخیر و یاد «کارو» شاد و به یاد باد.
بر سنگِ مزار . . .
الا ای رهگذر! منگر چنین بیگانه بر گورم
چه میخواهی؟ چه میجویی، در این کاشانهی عورم؟
چسان گویم؟ چسان گریم حدیث قلب رنجورم؟
از این خوابیدن در زیر سنگ و خاک و خون خوردن
نمیدانی! چه میدانی، که آخر چیست منظورم تن من لاشهی فقر است و من زندانی زورم! کجا میخواستم مُردن!؟ حقیقت کرد مجبورم
چه شبها تا سحر عریان، به سوز فقر لرزیدم
چه ساعتها که سرگردان، به ساز مرگ رقصیدم
از این دوران آفتزا، چه آفتها که من دیدم
سکوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم فتادم در شب ظلمت، به قعر خاک، پوسیدم ز بسکه با لب محنت، زمین فقر بوسیدم
کنون کز خاک غم پُر گشته این صد پاره دامانم
چه میپرسی که چون مُردم؟ چسان پاشیده شد جانم؟
چرا بیهوده این افسانههای کهنه برخوانم؟
ببین پایان کارم را و بستان دادم از دهری
که خون دیده، آبم کرد و خاک مُردهها، نانم همان دهری که بایستی به سندان کوفت دندانم به جرم اینکه انسان بودم و میگفتم : انسانم
ستم، خونم بنوشید و بکوبیدم به بدمستی
وجودم حرف بیجائی شد اندر مکتب هستی
شکست و خرد شد، افسانه شد، روزم به صد پستی
کنون . . . ای رهگذر! در قلب این سرمای سرگردان
برای خدمتم ناچیز کن، آزاده گر هستی به جای گریه، بر قبرم بکن با خون دل دستی: که تنها قسمتش زنجیر بود، از عالم هستی
نه غمخواری، نه دلداری، نه کس بودم در این دنیا
در عمق سینهی زحمت، نفس بودم در این دنیا
همه بازیچهی پول و هوس بودم در این دنیا
پر و پا بسته مرغی در قفس بودم در این دنیا
به شبهای سکوت کاروان تیره بختیها
سرا پا نغمهی عصیان ، جرس بودم در این دنیا به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر، با شادی که تا بیرون کشم از قعر ظلمت، نعش آزادی