
پرستوی من
شعر: اسماعیل نواب صفا
آهنگ: انوشیروان روحانی
خواننده: مرضیه
سحر شد و بار دگر، پرستو از لانه درآمد
پرستوی من تو بیا، بیا که از در سحر آمد
تو طلیعهی بهاری، تو قرار بیقراری
تو امیدِ پایداری، بیا که عمرم به سرآمد
دمی ای نسیم دلجو، به من این لطیفه برگو
که تو همچنان پرستو، بیا که وقت سفر آمد
چرا بنالم، چو به یاد وفای منی، چرا بنالم
خوشا به حالم که تو شمع سرای منی، خوشا به حالم
بِشکستم، سبوی غمها را من بِشکستم
بِنشستم، در آرزوی وصلت بِنشستم
زیبایم تویی گل شادی هایم،
تویی بهشت رویایم،
تویی تو عشق و دنیایم، بیا کنارم
به روی غمها میخندم،
غم تو سازد خرسندم،
به تار مویت پابندم، تویی قرارم
بیا که گردد بیتو گل مُرادم پَرپَر
ز جانم آتش خیزد اگر شوم خاکستر
به هر چمن بُگذشتی، مرا بهخاطر آور
* * *

با تو هستم هر کجا هستم
آهنگساز: علی تجویدی
سراینده: اسماعیل نوابصفا
خواننده: هایده
گلهای رنگارنگ ۵۴۸
انتشار: بهار سال ۱۳۵۰
رفتم، رفتم، رفتم و بارِ سفر بستم
با تو هستم، هر کجا هستم
از عشقِ تو جاودان ماند ترانهیِ من
با یادِ تو زندهام عشقت بهانهیِ من
پیدا شو چو ماهِ نو گاهی به خانهیِ من
تا ریزد گُل از رُخت در آشیانهیِ من
رفتم و بارِ سفر بستم
با تو هستم، هر کجا هستم
آهم را میشَنیدی،
به حالِ زارم میرسیدی
نازت را میخریدم
تو نازِ من را میکشیدی
بهخدا که تو از نظرم نروی
چو روَم ز بَرَت، ز بَرَم نروی
رفتم و بارِ سفر بستم
با تو هستم، هر کجا هستم
اگر مُرادِ ما بر آید، چه شود
شبِ فراقِ ما سر آید، چه شود
بهخدا کس زِ حالِ من خبر نشد
که بهجز غم نصیبم از سفر نشد
نروی یک نفس ز پیشِ چشمِ من
که به چشمم بهجز تو جلوهگر نشد
رفتم و بارِ سفر بستم
با تو هستم، هر کجا هستم
♫ LP Cover ♫
* * *

بخت بیدار
شعر: اسماعیل نواب صفا
آهنگ: پرویز یاحقی
خواننده: الهه

گرمی عشق (افسانه)
شعر: اسماعیل نواب صفا
آهنگ: پرویز یاحقی
خواننده: مرضیه
قبلهی جانی، جان جهانی،
جلوهی عشق و جوانی در نگهت دیدم
کعبهی عشقم کوی تو باشد
پرتو روی تو باشد پرتو امیدم
من نپسندم جلوه ی کوکب،
روی تو باشد هر شب جلوهی ناهیدم
گو چه بسازم با دل غافل
گر تو نبخشیدی دل، جان به تو بخشیدم
تو شمع محفل منی، دل منی، دل منی
بهشت جانفزا تویی، تو
به دستت اختیار من، امید من، قرار من
اگر چه بی وفا تویی تو
جلوهی شام سیاهم صبح بناگوشت
گرمی عشق جهان در گرمی آغوشت
تیره چون موی خود روز و روزگار من مکُن
از کنارم مرو! چون خزان بهار من مکُن
بر آتشم ای زندگی تو نشاندی
به حسرتم ای عاشقی تو کشاندی
افسانه شدم
نشاندیم در فرقت و ننشستی
به ماتمم اشکی ز دل نفشاندی
دیوانه شدم
تو شمع محفل منی، دل منی، دل منی
بهشت جانفزا تویی، تو
به دستت اختیار من، امید من، قرار من
اگر چه بی وفا تویی تو
* * *

کنج تنهایی (فارغ از دگران)
شعر: اسماعیل نواب صفا
آهنگ: مجید وفادار
خواننده: دلکش
با هم کُنج تنهایی
با هم باشیم هر جایی
گوییم از عشق و شیدایی
گویم از حُسن رویت
گویم از رنگ رویت
گویم از لطف و زیبایی
فارغ از دگران عشقت را میخواهم از دل و جان
در این فصل خزان پیش چشمم گشته دنیا جوان
هر دم روی ماهت را نگرم
آید ماه تابان در نظرم
در رویت میبینم یک دنیا زیبایی
* * *

رویای شاعر
شعر: اسماعیل نواب صفا
آهنگ: مهدی خالدی
خواننده: دلکش

آه بیاثر
شعر: اسماعیل نواب صفا
آهنگ: مجید وفادار
خواننده: دلکش
شادم گر هستی را به امید تو دادم
یادم کُن! یادم کُن که به یاد تو شادم
آهم، اما آهی که اثر نگذارم
اشکم، اما اشکی که ز دیده فتادم
میخواهم محرم دل، میجویم همدم دل
با من گوید غم خود با او گویم غم دل
شیرینکامی، گلاندامی، دلارامی
شادم کُن با پیغامی
برگو با دلبندم: پندم چه دهی
مفتونم، مجنونم، بندم چه نهی
چه شود که کنی ز طریق وفا روزی نگهی
میخواهم محرم دل، میجویم همدم دل
با من گوید غم خود با او گویم غم دل
او که باشد جلوهای ز هستی
من که باشم محو عشق و مستی
پیشهی او ناز و خودستایی
شیوهی من عشق و می پرستی
* * *

نقش غم
شعر: اسماعیل نواب صفا
آهنگ: حبیبالله بدیعی
خواننده: مرضیه
من زادهی کوهستانم
دور افتاده ز بُستانم
با غصه همآغوشم
میسوزم و خاموشم
پروردهی غمها گشتم
آوارهی صحرا گشتم
آماج بلا شدهام
پامال جفا شدهام
بلاکِشیدهای حال دلم را میداند
جفاخریدهای نقش غمم را میخواند
آه از تنهایی!
سکوت شب بُوَد محرم راز پنهانم
لهیب تب بُوَد همدم شام هجرانم
کو همآوایی؟
گویم همهشب تنها
شرح غم هجران را
با خار بیابانها
چه کسی شِنَوَد نفسی
شرح غم پنهانم را؟
کردی تو فراموشم
رفتی چو از آغوشم
غمدیده و خاموشم
نکُند مَهی از نگهی
روشن، شب هجرانم را
تشنه لبم، روز و شبم در حسرت طی شد
همدم من، محرم من فریاد نِی شد
غم تو هر دم فزوده دردم
گویم همهشب تنها
شرح غم هجران را
با خار بیابان ها
. . .
* * *

اشک گرم
شعر: نواب صفا
آهنگ: حبیبالله بدیعی
خواننده: مرضیه
تا نگاه گرم او را دیدهام من
جلوههای آرزو را دیدهام من
طایر پَر بستهام من
شاخهی بشکستهام من
رهگذاری خستهام من
شبنم صبح بهارم
اشک گرم روزگارم
یار من شو، یار من شو
یار بیآزار من شو
جلوه ی هر گلسِتانی
رونق گلزار من شو
شبنم صبح بهارم
اشک گرم روزگارم
امید من، نشنوی از چه فغان مرا
قصهی سوز نهان مرا
مرو از آغوشم، مکُن فراموشم
که بیوجود تو چو شمع خاموشم
گریهی من نکُند اثری
بیخبر از من بیخبری
چو گشتهای صیادم
چرا که نشنوی فریادم
مهربانِ من شو
همزبانِ من شو
* * *