سال ۱۳۳۶ فیلمی به نام «مردی که رنج میبرد» نمایش داده شد که سناریست، کارگردان و بازیگر نقش اول آن محمدعلی جعفری و بازیگر مقابل او ایرن بود. در این فیلم بنا به ذائقه تماشاگران آن زمان چند صحنه آواز خوانی هم گنجانده شده بود. در یکی از صحنهها الهه خوانندهی مشهور آن سالها ترانه «خنده، خنده» را با شعری از کریم فکور اجرا میکند. نکته جالب و قابل توجه در این صحنه حضور مجید وفادار ـ آهنگساز این ترانه ـ در حال نواختن ویلون است.
یادداشت راوی: ● در فیلم «مردی که رنج میبرد» همچنین ترانهای با عنوان «نالهها» بر اساس شعر «افسانه تلخ» سرودهی فروغ فرخزاد با صدای الهه و مینو جوان اجرا میشد. در بارهی این ترانه و آن اجرا [اینجا را ببینید.]
● در این فیلم صحنهای دیدنی با دکور و ایدهای مبتکرانه از تنبکنوازی استاد حسین تهرانی هم وجود دارد که میتوانید [در اینجا ببینید.]
از زوجهای هنری در موسیقی ایرانی، یکی هم «داریوش رفیعی» و «الهه» بود. آنها در دورهی همکاریشان با هم شانزده ترانهی دوصدایی اجرا کردند. بیشتر این ترانهها با شعری از «کریم فکور» و آهنگی از ساختههای «مجید وفادار» بود. از جمله ترانههای «بیم و امید»، «یار سیهچشم»، «یار نازنین» و مشهورترین آنها «ملکه گلها».
در کنار حضور «سرود ملی» که از قرار مثل «پرچم» کشور، جایگاهی ویژه و رسمی دارد و از آداب و تشریفات هر مملکت بهشمار میآید، «اشعار وطنی» یا سرودههایی که شاعران در طول تاریخ ادبیات هر کشور در تعریف و ستایش از مرز و بوم میهن سرودهاند نیز وجود دارد.
شاید صدای «داریوش رفیعی» به گوش جوانان نسل امروز آنچنان که باید جذاب نباشد. برای میانسالگان و بزرگترها هم چه بسا داستان زندگی این خواننده است که بیشتر بهخاطر مانده تا متن ترانههایی که خواند. ترانهخوانی که چندی خوش درخشید، ولی دولت مستعجل بود. پایان حکایت زندگی کوتاه او را «پرویز یاحقی» و «بیژن ترقی» روایت کردهاند که اینجا و آنجا آمده و شاید هم خود خوانده و میدانید.
تصنیف «بهسوی تو»، با سرودهای از «عبدالله الفت» و آهنگی از «مجید وفادار» در دههٔ ۱۳۳۰ ساخته و با صدای «داریوش رفیعی» اجرا شد. پنجاه و چند سال بعد، در سال ۱۳۸۴ این ترانه در تیتراژ سریال تلویزیونی «اولین شب آرامش» (احمد امینی) با صدای «مهران زاهدی» بازخوانی و پخش شد.
به یاد آن گل
شعر: نظام فاطمی
آهنگ: مجید وفادار
خواننده: داریوش رفیعی
گل رفت و گلستان ویران شد
در سینهام از غم طوفان شد
داد از جور زمان
باز سرد و غمافزا شد شبها
زد مُهر خموشی بر لبها
مرغ از بیم خزان
این فصلِ محنتزا، پنداری آتشها، به گل و به گلستان زد
شد ویران بُستانها، دست غم پیکانها به نشانه دل و جان زد
ای بلبل خاموشی، بیرُخ گلها خاموشست نغمه و آوا میسوزی
چون من شیدا آتش پنهان بر دل و جان داری
چون آید باز از ره پیک بهاران گل خندد بر رخ یاران شادان کُن
دل به امیدی بهر چه بیم از جور خزان داری
اگر خزان دارد دنیا بیا که دل خُرم سازیم به یاد فروردینش
دلی که میسوزد زین غم دهیم ازین پس ای بلبل به یاد گُل تسکینش
روزی که خزان گردد طی شادی به تو میبخشد گُل با خندهی شیرینش
از فراقت ای دوست جان به لب رسیده
تا به کی فشانم خونِ دل ز دیده
یاد آور آن روزی که دل بربودی از من
وان عهد و پیمانبستن، این پیمان شکستن
رسم عاشقی اگر این باشد مرگ عاشقان چه شیرین باشد
خوش که دل ز مهر تو برگیرم خستهجان بمیرم
جانم سوزد از غم چون ناامیدم
جز نومیدی از عشق آخر چه دیدم
به نگاهی مفتون گشتم
به خیالی مجنون گشتم
به نویدی خندان بودم
به امیدی شادان بودم
از تو دلبرم، ستمگرم، ندیدهام ز بس لطف و مهربانی
دلم ز ناامیدی آمده به تنگ از این عمر و زندگانی
اگرت در دل باشد هوسی
نکنی زین پس با من ستمی
فکنی از بُن بنیان جفا
نکنی با من جز مهر و وفا
تا از عشقت باشم در کامرانی
گلنار! گلنار!
کُجایی که از غمت ناله میکُند عاشقِ وفادار
گلنار! گلنار!
کُجایی که بی تو شد دل اسیرِ غم، دیدهام گُهربار
گلنار! گلنار!
دمی اولین شب آشنایی و عشق ما به یاد آر
گلنار! گلنار!
در آن شب تو بودی و عیش و عشرت و آرزوی بسیار
چه دیدی از من، حبیبم گلنار
که دادی آخر فریبم گلنار
نیابی ایکاش نصیب از گردون
که شد ناکامی نصیبم، گلنار
بود مرا در دل شبِ تار، آرزوی دیدار
تا به کی پریشان، تا به کی گرفتار!؟
یا مده مرا وعدهی وفا، راز خود نگه دار
یا به روی من خندهها بزن، قلب من بدست آر
چه دیدی از من، حبیبم گلنار
که دادی آخر فریبم گلنار
نیابی ایکاش نصیب از گردون
که شد ناکامی نصیبم، گلنار
لبِ خود بگشا به سخن گلنار
دل زارم را، مشکن گلنار
نشدی عاشق، ز کجا دانی
چه کشد هر شب دلِ من گلنار
آن شب هستی را چه جلوهها بود
تو بودی، دنیا به کام ما بود
عشقت با جانِ من آشنا بود
عشقت لالهصفت لب بر خنده گشود
مَه چون چهرهی تو رویایی شده بود
آن شب هستی را چه جلوهها بود
آن شب هستی را چه جلوهها بود
آن شب نالهی نی غوغا میکرد
شوری در دل ما برپا میکرد
اشکم راز نهان افشا میکرد
چه دامنم ز شوقت
پُر از ستارهها بود
خدا گواه ما بود
آن شب هستی را چه جلوهها بود
آن شب هستی را چه جلوهها بود
امشب وصلت را از خدا میخواهم
دستم بر دامانت، تو را میخواهم
میخواهم باز آیی، رویِ مَه بنمایی
ببشینی به برم، بر جسمم جان بخشی
بر دردم درمان بخشی، بنشانی شررم
آن شب هستی را چه جلوهها بود
آن شب هستی را چه جلوهها بود