دقیقا ۶۰ سال پیش در چنین روزی (۱۱ مرداد ماه ۱۳۴۱) صمد بهرنگی به درخواست دوستی برای یادگاری ابیاتی از شعر «کاروان» [گالیا] سرودهی هوشنگ ابتهاج (ه.الف. سایه) را نوشته است. (گفتی که چیزی در این دفتر بنویسم تا بماند یادگار!)
از گذشته و زندگی فروغ فرخزاد بسیار نوشتهاند. «اسیر»ی که به «عصیان» خود را از پس «دیوار» بیرون و «تولدی دیگر» یافت. فروغ اما جز آنچه که همگان در بارهی او میدانیم چهرههای کمتر دیدهشدهی دیگری هم داشته که آن را در خاطرات به یاد مانده از او میتوان دید. فروغ در مقام انسانی دردآشنا و همدلیهایی به شیوهی خودش.
در تابستان سال ۱۹۸۴ [۱۳۶۳] [غلامحسین] ساعدی تلفن کرد و خبر داد که بزرگ علوی از سوئیس به پاریس میآید و سه چهار روزی مهمان او خواهد بود. از من خواست که در آن مدت سر کار نروم و تمام وقت با او باشم که به تنهایی از عهدهی پذیرایی او برنخواهد آمد. روز موعود ساعت ۹ صبح به خانهی ساعدی رفتم.
حکایت ترانهی «افسانهی تلخ» سرودهی «فروغ فرخزاد» با صدای «الهه» و «مینو جوان» در فیلم «مردی که رنج میبرد» ساختهی «محمدعلی جعفری» در دههی سی خورشیدی.
بدینوسیله گواهی میشود شادروان «صادق هدایت» در تاریخ ۹ آوریل ۱۹۵۱ برابر با [۱۹] فروردین ۱۳۳۰ در ساعت ۱۷ در شهر پاریس (فرانسه) دار فانی را وداع نموده است.
از سر اتفاق به تصویر صورتجلسهای مربوط به «اشیاء متعلق به مرحوم نیما» برخوردم. فهرستی از چند کتاب، دورههایی از مجلات و دستنویسهای متعلق به نیمایوشیج که برای عرضه به سازمان میراث فرهنگی تهیه شده است. احتمالا جهت خریداری این اقلام از سوی آن سازمان برای حفظ و نگهداری در «موزهٔ نیما».
نام هادی شفائیه همواره با تاریخ عکاسی معاصر ایران در شکل آکادمیک آن همراه است. رشتهٔ عکاسی در نظام آموزشی ایران به پیشنهاد و همت او شکل گرفت و خود نیز سالها در دانشگاه تهران تدریس این رشته را بهعهده داشت.
(اولین اثرم را به امیر عزیزم تقدیم میکنم، تا قضاوت او در مورد من چه باشد! فروغ فرخزاد ۱۳۳۴/۵/۱۵) دستنویس و امضای «فروغ» در تقدیمنامهٔ نسخهای از کتاب «اسیر» به برادر بزرگ خود «امیرمسعود فرخزاد».
مرور مطالب و حاشیههای مربوط به کتاب «اسیر» ضمن این که پیشینهای بر چاپ این کتاب است؛ میتواند گزارش وضعیتی از حال و روزگار خود «فروغ» در چمبر هزار خمی که گرفتارش بود هم باشد.
پیوند و دوست بودن بعضیها با هم شاید چندان بازتابی بیرونی نداشته باشد، خودشان اما از علاقه، ارادت و اندازههای دلبستگیهایشان نسبت به هم آگاه هستند. نمونهاش میتواند «احمد شاملو» باشد در پیوند دوستانهاش با خانوادهٔ سه نفرهٔ «پرویز شاپور»، «فروغ فرخزاد» و فرزند آنها «کامیار شاپور».