
«. . . اگر خواستند بنویسند، باید بنویسند: «سیمین بهبهانی ۱۳۰۶ ـ . . .». تنها آرزویم این است که تا ذهنی پُربار و دستوپایی با توانِ کار دارم. قسمت نقطهچین مشخص شود . . .»
(برگرفته از شب شعرخوانی سیمین بهبهانی، ۲۹ آبانماه ۱۳۷۵، کُلن، آلمان)

«. . . اگر خواستند بنویسند، باید بنویسند: «سیمین بهبهانی ۱۳۰۶ ـ . . .». تنها آرزویم این است که تا ذهنی پُربار و دستوپایی با توانِ کار دارم. قسمت نقطهچین مشخص شود . . .»
(برگرفته از شب شعرخوانی سیمین بهبهانی، ۲۹ آبانماه ۱۳۷۵، کُلن، آلمان)

شعری برای تو، از فروغ فرخزاد «آخرین ترانهی لالاییست» برای پسرش کامیار. این شعر در غروب تشنهی یک تابستان (مرداد ۱۳۳۶) در تهران سروده شده و در کتاب عصیان به چاپ رسیده است.

مینا اسدی را بیشتر با دفترهای شعرش و با عنوان «شاعر» میشناسیم. او در حوزهٔ مطبوعات هم نامی آشناست. جوانهای قدیمی نوشتههای او را در نشریات دههٔ پنجاه و از آنجمله هفتهنامهٔ «فردوسی» بهیاد دارند. او همچنین چهرهای شناختهشده در حرکتهای سیاسی، فرهنگی و فعال در مسائل مربوط به حقوق زنان و کودکان در کشور سوئد است.
ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود
نی نام ز ما و نه نشان خواهد بود
در این یادداشت میخواهیم از نماها و نمادهایی بنویسیم که ما و شما و بسیاری دیگر با دیدن آن، خیام را در نیشابور، ابوعلی سینا را در همدان و حافظ را در شیراز میبینند.
از بناهای ایستاده بر مزار این چهرههای تابناک علم و ادب و هنر ایران. همان بناهایی که خیلی از ما در کنار آنها به نشانۀ حضور و دیدار آرامگاه این بزرگان عکسی به یادگار گرفتهایم، ولی هیچگاه از خودمان و یا متولی آن بارگاه نپرسیدهایم: مهندس و طراح این بنا و نما کیست و از کجاست؟
نام ابوعلی سینا و خیام را کمتر کسی است که نشنیده باشد. شما یکی که آنها را حتما، و خوب به جا میآورید. ولی طراح و سازندۀ بنای آرامگاه آنان را هم میشناسید؟ همان بناهایی که هزاران عکس و فیلم و طرح و تصویر نقاشی شده از آنها در صدها کتاب و سایت و کارت پستال به چاپ رسیده و موجود است؟

چهارم اردیبهشت ماه مصادف است با سالگشت تاسیس اولین ایستگاه رادیو به سال ۱۳۱۹ در ایران. میانسالگان ما از رادیو و برنامههای مخلتف آن خاطرههای بسیار دارند. روزگاری که رادیو جایگاهی خاص در گذر ایام و روزهای ما داشت.

یاد آوردن پریسا (فاطمه واعظی) شاید برای خیلیها تصویری از او پوشیده در لباس ساده و سفیدرنگ با موهایی صاف باشد که بر بلندای پلههای حافظیه در میان حلقهٔ مردان نوازندهٔ موسیقی ایرانی نشسته است. نگینی روشن در شبی از شبهای جشن هنر شیراز در نیمهٔ دههٔ پنجاه.

۲۰ اسفند ۱۳۱۶ ـ ۲۲ مرداد ۱۳۸۵
«نوذر پرنگ» شاید برای بسیاری نام چندان آشنایی نباشد، ولی کمتر کسی است که ترانههایی که شعرش را او سروده نشنیده و یا بهخاطر نداشته باشد. «اسب سُمطلا»، «غروبا که میشه روشن چراغا» و مشهورتر از همهٔ اینها، آن چند خط ترانهٔ «تولد، تولدت مبارک».

عمران صلاحی را در کنار پرویز شاپور و بیژن اسدیپور یکی از «سه تفنگدار طنز» در دورهی معاصر نامیدهاند. کاریکاتور، شعر و قطعههای طنز، پژوهش در احوال و تاریخ طنزسرایان ایران، گردانندگی صفحات طنز در چند نشریهٔ خوب فرهنگی، بخش مربوط به «طنزپردازی» در کارنامهٔ فعالیتهای ادبی اوست. او اما چند دفتر از سرودههای غیر طنز در قالب نیمایی و نو هم در پیشینهٔ کارهای منتشر شدهٔ خود دارد. و همچنین سرودن چند ترانه نیز.

اما این هم راست است که ترانههای ماندگاری هم هست که داستان چگونگی ساخته شدن آن را که میخوانیم گرچه باور کردنی نیست، ولی حقیقت دارد. ترانهٔ همیشه ماندگار «بُردی از یادم» با صدای «دلکش» یکی از آن معدود ترانههاست. حکایت آن روز سهشنبه از زمستان آنسال و قضایای کلهپاچه و خواب بعدازظهر و چای بعد از آن را به روایت «پرویز خطیبی» [ترانهسرا] بخوانید.

خط و امضای «کرامت دانشیان» پای برگ وصیتنامهٔ خود در ساعت پیش از تیرباران در سپیدهدم بیستونهم بهمنماه سال ۱۳۵۲ و نام و تایید افراد ناظر بر اجرای حکم اعدام در میدان چیتگر.