بشکنی ای دل من!
عشق پنهونشده رفت
گُل بارونزده رفت
او ز دست غم تو
با دل خونشده رفت
آمد او در بَرِ من با دلی خسته
ای دریغا که ندید جُز دری بسته!
بر غمش، ستارهای در آسمان گریست
چشمهای میانِ دشتِ بینشان گریست
به کجا، به کجا چون ابری غمین
با چهرهی تَر، رفت از بَرَم؟
بنشسته کنون چون برگ گُلی
جای لب او بر ساغرم!
خون به دشت دل من لاله میکاره، لاله میکاره!
بعد از این خندهی کم، گریه بسیاره
آسمون چون دل من تیره و تاره
شاخهی نیشکرم
نور چشمون ترم
خوابِ شیرین منی
تو مرو از نظرم
ماه ابرو کمونم
همدم مهربونم
نیاد اون روزی که من
بیتو یکدم بمونم
شب سیاه، سفید میشه
ماه بره خورشید میشه
جداییها مثل ابر
میره ناپدید میشه
به خدا اگر بشی
ستارهی هفت آسمون
من میشم ابر و میشینم
روی تختِ کهشکون
دست بذار رو شونههام
عزیز دل، عزیر جون
بوس بدیم، بوس بستونیم
تو سبزهها خندهزنون
ماه ابرو کمونم
همدم مهربونم
نیاد اون روزی که من
بیتو یکدم بمونم
طوطی رنگین پرم
نگین انگشترم
ز خیالت نگذرم
اگر از جون بگذرم
زن زیبا بُوَد در این زمونه، بلا!
خونهای بیبلا هرگز نَمونه خدا!
زن گُل ماتمه، خار و گُل باهمه
زن نامهربون، دشمن جونه!
دل، سرای غمه، غم عالم کمه
خونهی دل، دَمی بیغم نَمونه!
بی دل و دلبرم، بی سَر و همسرم
شاخهی بی بَرم، بیهمزبونم
هر که دارد گُلی، شوق آب و گِلی
من بیدل چرا تنها بمونم؟!
بی دل و بینشان، آخر ای آسمان
شادی روز و روزگار من کو؟!
مرغ پَر بستهام، خستهام، خستهام
بیقرارم، بگو قرار من کو؟
. . .